تو در نماز عشق چه خواندی که
سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه
های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
......
خاکستر تو را
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید
+ نوشته شده توسط اوستا طحانی در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت
16:42 |
دل سرخم سر سبزم فنا كرد
سرم از تن حسابش را جدا كرد
نباشد پاي چوبه زير آب است
سري كه هي دو دوتا چهار تا كرد
همان ها كه مرا سرباز كردند
سر از درمان زخمم باز كردند
هرآن زخمي كه مانده گشت طومار
همان ها وقت غم سر، باز كردند
اگر مرده درونم روح كودك
فراوان ست از اين مقتول كوچك
ميان سينه هاي مردم شهر
مزاراني ست قد يك عروسك
همه،آيينه ها در هم شكستنتد
نخ ناگفته ها از هم گسستند
نگفتم آنچه كه بايد بگويم
به دستم باز هم زنجير بستند ...
شبانگاهست و با دستان بسته
همه، پلهاي پشت سر شكسته
سرم را مي كشم تا چوبه دار
يكي در سوگ آيينه نشسته